چهارشنبه 22 تیر 90 , ساعت 10:54 عصر
توی یک دیوار سنگی 
دو تا پنجره اسیرند
دو تا خسته دو تا تنها 
یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا.
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم
زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق من وتو
قصه هست قصه ی دیدار
همیشه فاصله بوده
بین دستای من و تو.
با همین تلخی گذشته
شب و روزای من وتو
راه دوری بین ما نیست
اماباز اینم زیاده.
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم
زنده هستیم تا اسیریم
.
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم میمیریم.
کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دل ها
درد بیزاری نباشه 
میون پنجره هاشون
دیگه دیواری نباشه.
نوشته شده توسط آیدا | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ